تبليغاتX
بازگشت به منزل آخر

بازگشت به منزل آخر

کتاب های دکتر مجید میرزاوزیری

22. بازگشت به منزل آخر

ــ بله. اگر من به منزلگاه بعدی رجوع کنم مشکل ایجاد می شود. اما هدایت دست من نیست. افراد دیگری در دهکده وجود دارند که می توانند جای مرا بگیرند.

دکاد با خود فکر کرد صعود مناسب تر از رجوع است چون نانوا بالاتر می رود، قرار نیست که به جایی بازگردد. اگر من نویسنده ام، که هستم، صعود را خواهم نوشت نه رجوع را. ولی مجبورم عین کلمه ی نانوا را بنویسم و حق ندارم کلمه ی او را تغییر دهم. شاید بتوانم نانوا را در ذهنم مجبور کنم که بگوید صعود. بالاخره او باید بفهمد از نظر ادبی رجوع به معنی بازگشتن است. اما کمی بیشتر فکر کرد و دید کلمات چندان مهم نیستند بلکه این مهم است که نانوا اجازه ی ورود به منزلگاه بعدی را پیدا خواهد کرد.

ــ نمی خواهید سوال های امروز را بدانید؟

دکاد پاسخ داد: چرا. بسیار مشتاقیم.

ــ آیا هر چیزی ممکن است؟ و آیا میتوان گفت که هیچ چیز کامل نیست؟

دکاد و باداب از نانوا خداحافظی کردند. دیگر فهمیده بودند که سبک سوال های نانوا چگونه است. یا باید از این سبک می گریختند و یا بازی را تا آخر ادامه می دادند. دکاد گفت: آیا راه گریزی هست؟ نانوا می خواهد ما را دور بیندازد و اگر تا ابد در پارادوکس او بچرخیم چیزی حاصلمان نخواهد شد. می دانم که باید فقط شش جفت سوال پاسخ دهیم اما می ترسم مثل وضعیت دو صفحه ی اول یا فهرست فهرست ها در دور قرار بگیریم.

ــ اگر در دور باشیم راه گریزی نیست. چون وقتی روی دایره به جلو می روی در حقیقت به عقب بازگشته ای. اما شاید بتوان کلیدی برای فرار از این دور پیدا کرد، گرچه ما خود علاقه مند به ادامه ی راه هستیم. هدف اصلی را فراموش نکن. ما برای دیدار استاد به اینجا آمده ایم. شاید حرکت در این دور باعث شود که به مرکز کشیده شویم و این مرکز همان وجود مطلق است که در پی آنیم.

باداب پیشنهاد کرد که به بالاترین نقطه ی کوه بروند. او معتقد بود آنکه در بالاتر قرار بگیرد دید وسیعتری خواهد داشت و لذا بهتر می تواند به سوالات فکر کند. وقتی به بالای کوه رسیدند دکاد پرسید: آیا منزلگاهی قبل از این هم داریم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:28  توسط آریانه  | 

21. بازگشت به منزل آخر

ــ چرا؟

ــ چون اگر قرار باشد برای ثبت یک جمله ساعت ها وقت بگذاری سعی میکنی اقیانوسی از اندیشه را در آن جمله بگنجانی و اگر بتوانی کتابی را در یک روز بنویسی لفاظی خواهی کرد. به علاوه تو این کتاب کهنه را به سختی خوانده ای و وقتی چیزی به سختی خوانده شود به سختی درک می گردد و چیزی که به سختی درک شود ارزش فهمیدن دارد.

ــ میدانی بابا، احساس میکنم در همین دو روز خیلی پیشرفت کرده ای و این تنها به دلیل آن است که خواسته ای چیزی بیاموزی و یا شاید بیاموزانی.

ــ بهتر است بخوابیم پسرم. نمیخواهی که طلوع آفتاب را از دست بدهیم؟

مرد صاحبخانه کماکان مشغول نوشتن فهرست ها بود و آنها تصمیم گرفتند که بی سر و صدا او را تنها بگذارند و بخوابند.

صبح روز بعد پس از دیدن طلوع آفتاب دکاد با خود اندیشید که فرار از فهرست موجودات هم چیز بدی نیست. چون وقتی در فهرست موجودات نباشی در نانوشته های فهرست، موجود هستی و این خود نوعی وجود است که شاید به مراتب بهتر از آن وجود اول باشد، چرا که در آن حالت این فهرست عدم تلقی خواهد کرد. دکاد گفت: بازی نانوا بازی زیباست و این زیبایی را نمی توان دید مگر در بازی غرق شوی. قبلا فکر میکردم توطئه ای در کار است ولی اکنون نانوا را یک دوست می پندارم. چند دقیقه ای ده را ببینیم و نزد نانوا برویم.

ــ موافقم.

وقتی نزد نانوا رفتند و پاسخ های روز قبل را گفتند نانوا خیلی خوشحال شد و گفت: استاد حتما جایزه ی خوبی به من خواهد داد. احتمالا وقتی کار شما تمام شود و نان روز هفتم را بخورید، من اجازه ی رفتن به منزلگاه بعدی را پیدا خواهم کرد چون به نظر می رسد نان های خوشمزه ای می پزم و سوال های خوبی می پرسم. دکاد گفت: اما اگر شما به منزلگاه بعدی صعود کنید چه کسی افراد بعدی راهدایت خواهد کرد؟ (و ظاهرا دکاد از به کار بردن کلمه ی صعود خیلی خوشحال بود چون نشان می داد با اصطلاحات دهکده آشنا شده است. )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 1:29  توسط آریانه  | 

20. بازگشت به منزل آخر

ــ نگفتی که کتاب فهرست ها چه فایده ای دارد؟

باداب گفت: اینکه چیزی را به تو و مرد صاحبخانه می آموزاند.

ــ چه چیز؟

ــ که باید از فهرست بگریزیم.

و باداب جمله ی آخر را چنان مرموز ادا کرد که وحشتی دکاد را فراگرفت. از کدام فهرست بگریزیم؟ از فهرست موجودات؟ نکند این کار ما را به کشتن دهد. آیا باداب از عواقب کارش مطمئن است؟ اگر سمی در نان بریزند و به خورد ما بدهند چه باید بکنیم؟ باداب تا چه حد به استاد اطمینان دارد؟ دکاد پرسید: مطمئنی خطری ما را تهدید نمی کند؟

ــ مطمئن باش. اگر مجددا به شک در مورد درستی و نادرستی کار بپردازی برمی گردیم به روز اول. با من باش و از هیچ نترس.

ــ تو نشانی استاد را از کجا آورده بودی؟

ــ توی یک کتاب بسیار قدیمی که خودم نوشته بودم خواندم!

دکاد که انگار به جمله اصلا توجه نکرده بود و فقط نیمه ی اول جمله را شنیده بود گفت: می شود ببینم؟ باداب کتابی کهنه و رنگ و رو رفته را از جیبش درآورد و به دکاد داد. اول و آخر کتاب از بین رفته بود و با خطی بسیار ناخوانا کلماتی عجیب و غریب با زبانی مرموز در آن نوشته شده بود.

ــ چگونه این کلمات را خواندی؟

باداب گفت: کار سختی بود. ولی مطمئنم که درست خوانده ام. مهم این است که کتاب را باور کنی.

ــ البته باور می کنم، چون کتاب قدیمی تر از آن است که دروغ در آن نوشته شده باشد.

ــ به قدیمی بودن کتاب چه ربطی دارد؟

ــ کتاب های جدید فقط زرق و برق دارند. نوشتن و چاپ کردن بسیار آسان شده است و دیگر لازم نیست مثلا برای نوشتن یک جمله روی یک پوست یا حک کردن آن روی یک سنگ وقت بگذاری.

باداب پرسید: کدام بهتر است؟

ــ مسلما کتابهای قدیمی ارزشمندتر بوده اند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:49  توسط آریانه  | 

19. بازگشت به منزل آخر

ــ گاهی اوقات نویسنده چیزی را باقی می گذارد. به عبارت دیگر سعی میکند با ننوشتن یک مطلب سوالی را در ذهن خواننده ایجاد کند. طبیعتا این ایجاد سوال خود باعث یافتن پاسخ خواهد شد. پس در حقیقت نویسنده هیچ نمی نویسد ننوشتن چیزی برای گفتن دارد. بنابراین نانوشته ها را هم نویسنده نوشته است.

باداب گفت: دیدگاه جالبی است. اما می توان طوری دیگر به مساله نگاه کرد. وقتی بر کاغذ چیزی می نویسی باعث می شود که صفحه ی کاملا سفید به صفحه ای سیاه و سفید تبدیل شود. قبل از آن همه چیز سفید است و با نوشتن تو سیاه ها به وجود می آیند و در حقیقت سفیدها نیز جلوه می یابند. سفیدها را چه کسی نوشته است؟

ــ نویسنده!

ــ کاملا درست است. آنچه نویسنده نمی نویسند در حقیقت خود نوشته ای از نویسنده به رنگ سفید است. سیاه ها وجود دارند یا سفیدها؟

ــ هر دو. این چیزیست که تو به من آموختی پسرم. بستگی دارد در کجا باشیم. اگر به سفیدها توجه کنی آنها هم وجود دارند. باداب نتیجه گرفت: و سوال دوم نانوا هم حل شد. معلوم است که نان امروز بی تاثیر نبوده است.

ولی دکاد به خاطر نمی آورد که نان را در چه زمانی خورده است. پرسید: من نان امروز را خوردم؟

ــ مطمئنا. اگر به خاطر نمی آوری به این دلیل است که نگران درستی نبوده ای. اگر کسب دانش برایت مهم باشد بی اختیار آن را فرا می گیری، اما اگر در فکر اثبات درستی آن قبل از تحصیل آن باشی تمام تمرکزت بر استدلال درستی و درستی استدلال می گردد هیچ نمی فهمی که خور مطلب چیست. دیروز می خواستی تاثیر خوردن نان را بفهمی و در هنگام خوردن بسیار مراقب بودی که حال خود را دریابی و امروز بی آنکه حواست باشد سیر شدی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:23  توسط آریانه  | 

18. بازگشت به منزل آخر

باداب پاسخ داد: برای چند لحظه نویسنده را عوض کردیم. برای شما هم راه بسیار ساده ای وجود دارد. می توانید کتابی را که می نوسید در زمره ی کتاب های دهکده تلقی نکنید. دکاد پرسید چه فایده ای دارد؟

ــ اینکه دیگر لازم نیست فهرست این کتاب هم آورده شود. ایشان فقط مجبورند فهرست کتاب های دهکده را بنویسند.

دکاد گفت: متوجه شدم. اما این کتاب به چه دردی می خورد؟

ــ سوال نانوا را تکرار میکنی.

دکاد توضیح داد: اما نانوا پرسید کتاب به چه دردی می خورد نه این کتاب.

ــ خوب تو برایم بگو کتاب به چه دردی می خورد تا من برایت فایده ی این کتاب را  بگویم.

ــ کتاب برای این است که از آن چیزی یاد بگیریم.

باداب پرسید: چه کسی؟ نویسنده یا خواننده؟

ـ البته خواننده. ولی گاهی اوقات، نویسنده، هم چیزی می آموزد و هم می آموزاند. یعنی کتاب نوشتن هم به درد یادگیری میخورد و هم یاددهی.

ــ نویسنده از کجا یاد گرفته؟

ــ از کتاب ها.

باداب نتیجه گرفت: پس جواب سوال اول نانوا را یافتی. وجود کتاب نیز خود یک پارادوکس است. چیزی شبیه داستان مرغ و تخم مرغ. اول کدامیک بوده؟ اولین کتاب را چه کسی نوشته است؟ از کجا نوشته؟ از کتابی دیگر؟ فکر نوشتن ساخته می شود یا ترمیم می شود؟

ــ متوجه شدم. کتاب به این درد می خورد که دردی در تو ایجاد می کند. درد ندانستن را در تو تقویت میکند تا به دنبال دانش بروی.

ــ آنکه نداند، بی درد است و کتاب درد بی دردی را ایجاد میکند. و وقتی به اوج درد نادانی برسی قدم اول را برای کسب دانش برداشته ای.

دکاد پرسید: جواب سوال دوم؟

ــ میدانی منظور از نانوشته های کتاب چیست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:13  توسط آریانه  | 

17. بازگشت به منزل آخر

دکاد با خود اندیشید گردش در دهکده ی به این کوچکی نباید چند ساعت وقت ما را بگیرد اما وقتی نوشته شد چند ساعت و باداب اعتراضی نکرد پس حتما چند ساعت برای گردش در دهکده لازم است. شاید به این دلیل که وقتی دکاد و باداب با یکدیگرد حرف می زدند و به دریافت حقایق شهودی دهکده پرداختند گذر زمان بی معنی بود.

آنچه را که دریافته بودند همراه با پاسخ سوال ها به نانوا گفتند. نانوا لبخندی زد و دو نان داغ به آنها داد و پرسید: کتاب به چه دردی می خورد و نانوشته های یک کتاب را چه کسی نوشته است؟ سوال اول برای دکاد و دومی برای باداب.

دکاد و باداب نانوایی را ترک کردند. سوال های روز دوم پیچیده تر به نظر می رسید. ولی دکاد می دانست که باداب پاسخ سوال ها را خواهد یافت. لااقل دلش به این گرم بود که در فکر کردن تنها نیست. شب را در خانه ی دومین خانواده ی ده ماندند. مرد صاحبخانه کتابی در دست داشت و مدام در حال نوشتن چیزی در آن بود.

دکاد پرسید: چه می کنید:

ــ فهرست کتاب های موجود در دهکده را می نویسم.

ــ یعنی اینقدر کتاب در دهکده دارید؟ به نظر کتاب قطوری نوشته اید.

ــ نه. اتفاقا فقط هفت کتاب در دهکده داریم. در هر خانه یک کتاب. ولی من فهرست فهرست های کتابها را می نویسم.

ــ به هر حال نباید اینقدر زیاد شود. هر کتابی حداکثر سه یا چهار صفحه فهرست دارد و باید چیزی بین بیست تا سی صفحه شود.

مرد گفت: ولی فهرست همین کتاب را هم باید در انتهای فهرست بیاوریم و وقتی این کار انجام شد فهرست بزرگتری داریم که باید آن هم در این کتاب نوشته شود و اگر آن فهرست را....

دکاد گفت: متوجه شدم. تا بی نهایت مشغول خواهید بود و هیچ وقت این کار تمام نخواهد شد. برای همین است که کتاب شما اینقدر قطور شده و مدام مشغول نوشتن هستیئ. این مشکل برای خود من هم در دو صفحه ی اول کتابی که می نوشتم پیش آمد. مرد گفت: متاسفانه همین طور است. شما چطور مشکل خود را حل کردید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:36  توسط آریانه  | 

16. بازگشت به منزل آخر

چرخی در دهکده زدند. خانه ها با نظم زیبایی در کنار هم قرار گرفته بودند. دکاد پرسید: چه کسی این خانه ها را می سازد؟

ــ هر کسی که به اینجا می آید و قصد زندگی کردن دارد می تواند برای خود خانه ای بسازد. ولی همیشه هفت خانواده در این دهکده زندگی می کنند و اگر فرد جدیدی بیاید و قصد اقامت داشته باشد نیازی به ساختن خانه ی جدید ندارد. به این صورت بهتر است چون غریبه ها نمیتوانند نظم حاکم بر طبیعت اینجا را طبق سلیقه ی خود بر هم بزنند.

دکاد پرسید: تعداد همیشه ثابت است؟

ــ بله. چون وقتی فردی جدید قصد اقامت داشته باشد خود به خود یکی از قدیمی ها به کمال رسیده و می تواند به منزلگاه بعدی برود.

ــ کجا؟

ــ کمی بالاتر. و آنجا هم قانون به همین ترتیب است تا هفت منزل.

ــ دوست دارم به منزلگاه هفتم برویم. ولی آنجا باید سردتر باشد، چون همین جا هم هوا کوهستانی و سرد است.

باداب در دل کمی ناراحت شد که پدرش به این چیزهای پیش پا افتاده فکر میکند و هوز اهمیت منازل و گذر از آنها را به خوبی درک نکرده است. از اینرو گفت: اول باید ببینیم ما را راه می دهند؟

ــ برای چه راه ندهند؟

باداب پاسخ داد: هر منزلگاهی احتیاج به یک پاکسازی دارد و مراحل بعدی آسان نیست.

ــ حیف شد. دوست داشتم جاهای دیگر را هم ببینم.

ــ نگران نباش. من با استاد دوستم. البته باید به او ایمان بیاوری.

دکاد گفت: ولی من هنوز او را ندیده ام. چگونه بفهمم که درست می گوید؟

ــ اگر راه را به تو نشان دهد و تو را به منزلگاه های بعدی برساند حتما درست می گوید. و او تا اینجا تو را درست هدایت کرده است.

چند ساعتی را در دهکده گشتند و سپس به سراغ نانوا رفتند. دکاد با خود اندیشید.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:2  توسط آریانه  | 

15. بازگشت به منزل آخر

قرار بود هر شب را در منزل یکی از اهالی دهکده باشند. شب اول را باید در منزل جوان ترین خانواده ی دهکده می ماندند. مردی جوان با همسر و یک پسر یک ساله که در خانه ای کوچک زندگی می کردند. دکاد پرسید: چند وقت است که به اینجا آمده اید؟

ــ حدود یک سال. بعد از آن بود که فرزندمان به این دنیا آمد.

ــ منظورتان از این دنیا چیست؟

ــ چون هنوز روز اول حضور شما در اینجاست بعید نیست که با اصطلاحات اینجا آشنا نباشید>

دکاد پرسید: تا کنون استاد را دیده اید؟

ــ مسلما. البته شما هم او را دیده اید.

ــ نه.

و دکاد دقت نکرد که جمله ی مرد جوان خبریست نه پرسشی. مرد جوان گفت: وقتی در جستجوی دیدن چیزی نباشید آن را نمی بینید حتی اگر در کنار شما باشد. دقت کرده اید که گای اوقات عینک به چشم دارید ولی آن را نمی بینید، چون چیز دیگری هست که برای شما مهم تر است.

ــ کاملا درست می فرمایید.

شب را در خانه ی مرد جوان خوابیدند. صبح زود باداب دکاد را بیدار کرد که برای دیدن طلوع آفتاب به بالای کوه بروند. هنوز هوا تاریک بود که به قله رسیدند. باداب گفت طلوع و غروب هم از نشانه هاست. وقتی برای ما طلوع است برای افراد دیگری در کره ی زمین غروب محسوب می شود. اکنون برای ما طلوع بودن درست است و برای آنها غروب بودن. نمیتوان گفت کدام یکی درست و دیگری نادرست است. درستی نسبی است و بستگی دارد در چه زمان و مکانی باشیم.

ــ دوست دارم زودتر سوال های بعدی را بدانم. امروز روز دوم است و نانوا دومین سوال خود را به ما خواهد گفت که البته سومین سوال ما خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:19  توسط آریانه  | 

14. بازگشت به منزل آخر

ــ موافقم. هرچیزی در دستگاهی وجود دارد و در دستگاهی خاص درست است. البته شاید بین دستگاه ها ارتباطی وجود داشته باشد. مثل آینه ی من که بین دستگاه کنونی ما و دستگاهی که مامان در آن وجود دارد ارتباط برقرار می کند.

دکاد پرسید: آیا دستگاهی هست که شامل همه ی دستگاه ها باشد؟ وجود مطلق باید در آنجا باشد.

ــ سریع میروی. به این مطالب هم خواهیم رسید. اما حالا که خیالمان از سوالهای امروز راحت شده بیا با هم برویم و طبیعت اینجا را ببینیم. شاید از این شهود هم چیزی دستگیرمان شد.

با هم به طرف قله ی کوه رفتند. هوا هنوز آنقدر روشن بود که مناظر اطراف به خوبی دیده می شد ولی چیزی تا غروب نمانده بود. دکاد گفت: دنیا پر است از چیزهای متضاد هم و متناقض با هم. کوه و دره، روز و شب، سیاه و سفید، بالا و پایین، هست و نیست، بود و نبود، قاب و ستاره، درست و نادرست...

ــ صورتی در زیر دارد آنچه در بالادستی(1)...

ــ منظورت چیست؟

باداب پاسخ داد: عکس وجود عدم است و عکس درست، نادرست. آینه هم همینطور است. تصویر ما را معکوس نشان میدهد. نوشته ای را در آینه نگاه کن. اصل، آن چیزیست که در دست توست ولی در آینه معکوس آن را میبینی و آن تصویر همان چیزیست که وجود ندارد ولی می پندارد که وجود دارد. وجود این همه چیزهای معکوش یکدیگر در طبیعت نشانه ای است برای ما اگر با دقت بنگریم.

دکاد با خود اندیشید باداب مثل یک بچه حرف نمی زند. عباراتی که استفاده می کند پیجیده است و شاید خودم یا همسرم مقصر هستیم که اینگونه صحبت کردن را به او یاد داده ایم. اما اگر ما به او یاد داده باشیم او باید مثل یک طوطی تکرار کند نه اینکه از خودش تفکری نو را ارائه دهد.


(1) از میرفندرسکی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:56  توسط آریانه  | 

13. بازگشت به منزل آخر

ــ خوب این درست است که هیچ کس نمیتواند از عدم خبر دهد.

ــ اما این جمله خود خبری از عدم است!

ناگهان دریچه ای در برابر دیده ی دکاد باز شد. تازه فهمید منظور باداب از اینکه گفته بود نانوا می خواهدبا ما بازی کند چیست. او میخواهد ما را به تفکر وادارد. بله کاملا درست است، خود این جمله خبری از عدم است و اگر خبری از عدم داریم پس عدم چیزی در خور خبر است و لذا  وجود دارد. بنابراین باداب هم به جواب سوالش رسیده است. دکاد گفت: فهمیدم.

ــ بعید میدانم.

ــ عدم وجود دارد.

ــ تناقضی از این آشکارتر ندیده بودم. و تو این تناقض را می پذیری؟ دیدی که درستی و نادرستی به درک درونی تو بستگی دارد. اگر من سالها برایت دلیل می آوردم، آنگونه که اکنون فهمیدی، قبول نمیکردی. نانت را بخور، دریچه های بیشتری بر تو گشوده می شود.

ــ میدانی پسرم. گاهی اوقات تعجب میکنم که با این سن کم این جملات را از کجا می آوری هر چند واقعا تورا باور دارم.

ــ همین برای من کافیست. هیچ شخص سومی نمیتواند درستی مرا برای تو تضمین کند.

دکاد لقمه ای از نان خورد و بی اختیار گفت: جملاتی وجود دارند که از درستی آنها نادرستیشان و از نادرستی آنها درستیشان نتیجه می شود.

ــ کاملا درست است. نکته ی طلایی حل مساله در همین جاست. این جملات را پارادکس(1) می نامند. نانوا، بازی پرادکس را با ما شروع کرده است.

دکاد که دیگر نان خود را تمام کرده بود گفت: درستی و نادرستی مهم نیست. چون درستی نسبت به اصول اولیه سنجیده می شود. آنچه مهم است درک درست هستی است. و درست در اینجا یعنی کامل. مهم این است که به دل بپذیری که حقیقت تو چیست و این شاید با حقیقت شخصی دیگر متفاوت باشد.


(1) paradox


اینم یه توضیح بیشتر برای پارادکس. این یه تعزریف کلیه. در طول داستان بیشتر با پارادوکسها آشنا میشین. من هم همراه با کتاب مطالبی رو در مورد هر پارادکس در اختیارتون خواهم گذاشت.

 

پارادوکس در منطق به حکم یا احکامی ظاهرا صحیح گفته می‌شود که منجر به تناقض می‌شوند یا با شهود مطابقت نمی‌یابند. در عین حال به جملات متناقض و حتی مخالف که یک حقیقت واحد را بیان می‌کنند نیز پارادوکس می‌گویند.

با دقت در پارادوکس‌ها معمولا مشخص می‌شود که یا از ابتدا تناقضی در مسئله وجود نداشته یا جوابی که در نگاه اول حیرت انگیز می‌نموده مشکل و تناقضی ندارد و یا اینکه فرضیات استفاده شده اصولا صحیح نبوده یا در کنار هم ناصحیح هستند. شناخت این ابهام‌ها و حل کردن پارادوکس‌ها باعث پیشرفت‌های بسیاری در علوم تجربی، ریاضیات و فلسفه گشته. هرچند که هنوز پارادوکس‌های بسیاری چون پارادوکس کری یا پارادوکس ابیقوری دارای جواب پذیرفته شده‌ای نیستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط آریانه  | 

12. بازگشت به منزل آخر

ــ اذیت نکن. مرا گیج میکنی.

ــ بابا، تا حالا دقت کرده ای که وقتی کلمه ای را خیلی زیاد تکرار کنی بی معنی جلوه میکند؟

ــ منظور؟

ــ زیاد نباید به وجود فکر کنی. مهم این است که ما دو نفر بار هم هستیم و با هم سوالی داریم که در مورد آن فکر می کنیم.

باداب آینه ای از جیب خود درآورد و گفت: این آینه را مامان به من داد. وقتی میخواستیم حرکت کنیم. گفت هر وقت دلت باریم تنگ شد به آن نگاه کن. خودت را می بینی و چون شبیه من هستی به یا من می افتی.

ــ بهتر نبود عکسی از خودش به تو میداد؟

ــ فکر میکنم این بهتر است. به علاوه مامان می خواسته چیزی را به من بیاموزد. عکس توی آینه فکر میکند که وجود دارد چون حرکت میکند اما ما می دانیم که یک عکس فقط عکس است. ولی بالاخره تصویر توی آینه از یک عکس ثابت به مراتب بهتر است.

ــ راست می گویی. من کاملا فراموش کرده بودم که مامان هم وجود دارد! همانطور که در داستان قبلی (1) نیز تو را فراموش کرده بودم!

ــ اشکالی ندارد. من همیشه آینه را به همراه خودم دارم. اما بالاخره پذیرفتی که وجود نسبی است؟ الان مامان نسبت به ما وجود ندارد. کاش پدربزرگ اینحا می بود و نکته ی مهمی را به تو می گفت.

ــ چه نکته ای؟

باداب پاسخ داد: چیزهایی در مورد وجود مطلق. و زیر لب ادامه داد: بعدا خواهی نوشت...

دکاد گفت: ولی من نفهمیدم پاسخ سوالها چه شد؟

ــ من پاسخ سوال خود را یافتم. تو باید خودت فکر کنی.


(1) منظور داستان با ذره تا بینهایت مهر است که داستانی درمورد ریاضیات می باشد.


متاسفانه نتونستم فایل دانلود این کتاب رو پیدا کنم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط آریانه  | 

11. بازگشت به منزل آخر

دکاد با خود اندیشید: حتما سوال وجود را می گوید. اما آیا واقعا من و باداب وجود داریم یا همه ی اینها یک رویاست؟ ولی او راست می گوید. الان ما برای او وجود داریم و او نیز برای ما، وگرنه نان از کجا و سیر شدن ما در این دهکده ی دور افتاده چگونه؟

سپس از نانوا پرسید: سوال امروز چیست؟

ــ من دو سوال دارم. یکی برای تو و دیگری برای فرزندت. سوال تو این است، آیا این جمله درست است که هیچ کس نمیتواند از عدم خبر دهد؟ اما سوال فرزندت این است که آیا عدم وجود دارد؟

آنها از نانوا خداحافظی کردند. دکاد گفت: نانوای روشنفکری بود. چیزهای عجیبی پرسید. باداب با خود زمزمه کرد: آیا عدم وجود دارد؟ و ادامه داد: دارد با ما بازی میکند.

ــ منظورت چیست؟

ــ او می خواهد با این سوال هایی که در یک هفته می پرسد ما را به تفکر وادارد. به سوالت فکر کن. ضمنا سوال اول را هم به خاطر بیاور. آیا من وجود دارم؟ آیا تو هم وجود داری؟ وجود چه معنایی دارد؟

ــ در مورد کلمه ی وجود فکر میکنم هر سه توافق داریم. هم من، هم تو و هم نانوا.

ــ در کجا وجود داریم؟ در ذهن یکدیگر؟

دکاد گفت: وجود داشتن محدود به جا نیست. بالاخره هر چیزی وجود دارد یا ندارد.

ــ مطمئنی؟ آیا پدربزرگ وجود دارد؟

ــ پدر مرا می گویی؟ البته که وجود ندارد. میدانی که به تازگی مرده است.

ــ اما او در جایی وجود دارد که تو آنجا نیستی. اگر الان از او بپرسند که ما وجود داریم یا نه حتما پاسخ او منفی است. من و تو برای هم و در اینجا و در این زمان وجود داریم. تو اول وجود داشته ای یا من؟

ــ بدیهی است که من. فراموش کرده ای که من پدر تو هستم؟

ــ اما وقتی تو اینجا بودی و من نبودم، من در جایی بودم که تو نبودی و در آن زمان من بودم قبل از آنکه تو باشی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط آریانه  | 

10. بازگشت به منزل آخر

اما وقتی باداب به او گفت بایدی در کار نیست کمی آرام گرفت. باداب به پدر گفت که باید منتظر بمانند تا استاد وقت ملاقات بگیرد. دکاد با بی صبری به انتظار نشست و باداب برای گرفتن وقت به درون خانه ی استاد رفت. اندکی بعد باداب برگشت و گفت که باید دوره ی پاکسازی را طی کنیم.

ــ منظورت چیست؟

ــ باید برای دریافت مطالب از استاد آماده شویم و این کار زمان می برد.

ــ چقدر؟

ــ هفت روز.

دکاد گفت: چقدر زیاد. البته در برابر عمری که تلف کرده ایم هیچ است. در این هفت روز چه باید بکنیم؟

ــ نان دهکده را بخوریم.

ــ همین؟ باید ذهنمان را پاک کنیم یا جسممان را؟

باداب پاسخ داد: البته ذهن شما که قبلا توسط من پاک شده است! وقتی اولین نان را بخوری خواهی فهمید.

دکاد به یاد داستان راز فال ورق نوشته یوستین گردر(1) افتاد. به باداب گفت: از سوژه ی تکراری متنفرم. نوشته

های مرا به اینجا کشاندی که داستانی تکراری به خوردم دهی:

ــ تکراری نیست. قول می دهم بابا. آیا هر کس که در نوشته اش از نان بگوید لزوما از این داستان آورده است؟ من هم آن داستان را خوانده ام. به سن کم من نگاه نکن. میدانم که آن داستان درباره ی فلسفه است. ولی من و تو به دنبال چیز دیگری به اینجا آمده ایم. خودت بعدا خواهی فهمید. فقط اولین نان را بخور. قول میدهم داخل آن کتابی کوچک جاسازی نکرده باشند.(2)

باداب و دکاد به نانوایی دهکده رفتند و دو نان از آنجا خریدند. نانوا گفت: پول نمیگیرم. اما هر روز سوالی از هر یک از شما می پرسم اگر پاسخ سوال روز قبل را بدهید نان آن روز را خواهید گرفت. دکاد گفت: یعنی شش سوال، چون ما نان اول را مجانی می خوریم. نانوا پاسخ داد: دوازده تا برای هر دو نفر. البته شما دو نفر حتما از قبل توانسته اید به یک سوال پاسخ دهید وگرنه اکنون اینجا نبودید.



(1) Jostein Gaarder

(2) راز فال ورق داستانی درباره ی پسر کوچکی است که درون یک نان کتابی می یابد که سوالهایی فلسفی را برای وی ایجاد میکند. شرح بیشتر داستان در اینجا آن را خالی از لطف می کند. بهتر است خود این شاهکار زیبا را بخوانید.


اینم از بخش اضافه. در این قسمت من لینک pdf کتاب راز فال ورق رو که معرفی شده براتون میزارم تا اگه خواستین به توصیه کتاب گوش کنین همین جا دانلود کنین و بخونین.

راز فال ورق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:42  توسط آریانه  | 

9. بازگشت به منزل آخر

اگر به دنبال زیباترین استاد باشی آیا باید خودت زیباتر از او باشی؟ انگار گاهی اوقات باداب دلیل های منطقی و مستحکمی نداشت و فقط می خواست دکاد را متقاعد کند. البته دکاد میفهمید که بین زیباترین استاد و متفکرترین استاد تفاوتهایی هست. برای یافتن زیباترین استاد لازم نیست زیبا باشی بلکه باید زیبا شناس باشی. و برای یافتن متفکرترین استاد باید تفکر شناس باشی. و لازمه ی تفکر شناسی متفکر بودن است.

مکانی که استاد آنجا زندگی میکرد دهکده ی کوچکی با هفت خانواده بود که بر بالای کوهی مرتفع قرار داشت. باداب و دکاد برای رسیدن به دهکده و صعود تا قله سختی های زیادی را متحمل شدند. اما ظاهرا این سختی ها هم خود بخشی از کارهایی بود که یک جوینده برای یافتن حقیقت باید متحمل شود. دکاد هر از چند گاهی از سختی راه گله میکرد اما پس از آن سریعا میگفت که قصد من گله کردن نیست و به استاد هم شکی ندارم فقط میخواهم بدانم استاد مرموز جنابعالی نمی توانست مثل مردم عادی در مکانی سهل الوصول زندگی کند. چه احتیاجی به عبور از این مسیر صعب است. اما باداب انگار هیچ نمی شنید. آرام بود و به هدف می اندیشید. عجیب بود که کودکی با این کوچکی بردبار تر از پدرش بود. پدری که با نزدیک شدن به سن چهل سالگی خود را پخته تر از فرزندش می پنداشت. از ذهن دکاد این شعر حافظ گذشت که در طریقت هر چه پیش سالک آید خبر اوست، در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست. ولی این را هم ننوشت.

دهکده بویی آشنا داشت. چیزی شبیه نانی داغ که تازه از تنور درآمده باشد. مردم به کارهای روزمره مشغول بودند و انگار ورود غریبه ها برایشان عادی بود. همه ی اهالی ده از مریدان استاد بودند و آنطور که باداب می گفت همگی زمانی در شهر خود بوده اند و فقط برای ملاقات استاد اینجا زندگی می کردند. دکاد با شنیدن این مطلب اندکی نگران شد. یعنی آنها مجبور بودند تا آخر  عمر در همان دهکده زندگی کنند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه  | 

8. بازگشت به منزل آخر

دکاد می خواست از این وضعیت فرار کند. با خود فکر کرد شاید بد نباشد که باداب را دنبال کاری بفرستد. به او گفت: گلهای باغچه را آب داده ای؟

ــ بنویس آب داده ام.

ــ ولی قرار شد من از پیش خود چیزی ننویسم.

ــ اما من میگویم بنویس. پس تو از پیش خود چیزی ننوشته ای و در حقیقت من این را به تو گفته ام.

دکاد پرسید: بالاخره گلها را آب داده ای؟

ــ حتما. نمیتوانی از شر من خلاص شوی.

دکاد چاره ای نداشت. گفت: قبول میکنم. با تو به سراغ استادت میرویم. شاید در این سفر چیزی فرا گیرم. اما اگر هیچ نیاموزم باز هم ضرر نکرده ام چون به حرف تو گوش داده ام و تو آنقدر برایم عزیزی که با تو بودن اتلاف وقت نیست. میدانم که بعدها به این امر افتخار خواهم کرد.

ناگهان قاب روی دیوار با صدای بلندی بر زمین افتاد. دکاد با پریشانی گفت: ستاره شکست. میترسم خوش یمن نباشد.

ــ اما ستاره نشکسته است. قاب، بی ارزش بود. کرور کرور از این قابها در دنیا هست. قابی دیگر میخریم. ستاره دریایی تحمل قاب را نداشت.

باداب به طرف ستاره ی روی دیوار رفت و آن را از روی دیوار برداشت. بی اختیار آن را کنار گوش خود گرفت و به دکاد گفت: با زبان بی زبانی از من میخواهد که او را هم با خود ببریم. ذهن دکاد دوباره درگیر شعری از حافظ شد. ولی اینبار ننوشت که آن را در کتاب نمینوسد. وسوسه شد که بنویسد اما باداب به او اجازه نداد و گفت: عجله کن بابا. راه درازی در پیش است.

و بدین ترتیب باداب و دکاد سفر خود را برای دیدار استاد شروع کردند. طبق نشانی باداب باید مسیری طولانی را طی میکردند. دکاد شکایتی نداشت چون خودش گفته بود با انجام این کار موافق است. اصلا او بود که نوشتن را شروع کرده بود، هر چند دیگر اتفاقات بعدی خارج از اندیشه ی او صورت می گرفت. به تدریج داشت به حرف باداب ایمان می آورد. انگار کسی او را می نوشت یا به او می گفت تا بنویسد. اما دکاد هنوز یک چیز را نفهمیده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه  | 

7. بازگشت به منزل آخر

چیزی که استادت را بعدا برای تو تضمین خواهد کرد همه ی آن چیزهایی است که از او خواهی آموخت و تا قبل از آن میتوانی گفته هایش را بپذیری یا نپذیری. اگر استادت پاسخی عملی به سوال هایت داد و تو او را پذیرفتی، او فقط استاد تو است و فقط برای تو تضمین شده است. کسی دیگر نمیتواند استاد رابرای تضمین کند، چون اگر کسی او را تایید کند آن شخص مستحق آن است که استاد تو باشد. با من بیا. نشانی استادی را دارم . مطمئن هستم که پشیمان نخواهی شد.

دکاد نمیتوانست قبول کند و به علاوه نمیتوانست حرفهای پسرش را رد کند. چه باید میکرد؟ عجیب این بود که دکاد می نوشت و میتوانست بنویسد که باداب چیزی نگفته است ننویسد که باداب چیزی گفته است یا بنویسد که گفته ولی درست نبوده یا درست بوده و او نپذیرفته یا هر چیز دیگر. ولی به نظر می رسید رفتن نزد استادی که باداب نشانی وی را داشت ضرری ندارد. چون در حقیقت دکاد به همه ی آنچه پذیرفته بود درست است، شک کرده بود و لازم بود صندوقچه ی خالی اندیشه اش را با چیزی پر کند. آیا هر چیزی استحقاق ورود به این صندوقچه را داشت؟ از آنجایی که باداب پسر او بود می شد به حرفهایش اعتماد کند و شاید استاد او شایستگی ورود به صندوقچه افکار دکاد را داشته باشد. به هر حال تا وقتی دکاد از درستی دانسته های استاد باراب اطمینان حاصل نکند اجازه ی ورود به استاد باداب نخواهد داد. بالاخره هرکسی حق ندارد داخل افکار شخصی دیگر بشود. دکاد باید در مورد این جمله آخر بیشتر فکر   میکرد. او و باداب به افکار هم راه پیدا کرده بودند. آیا این اجازه را به یکدیگر داده بودند؟ آیا استاد ناشناخته باداب حق ورود در افکار دکاد و نوشته های او وارد شود؟ بیچاره آنهایی که قرنها بعد نوشته های دکاد را بخوانند! البته آنها اختیار دارند که نوشته های دکاد را بخوانند یا نخوانند، هر چند ممکن است روزی در سرزمینی، معلمی بداخلاق متعلمی بخت برگشته را مجبور کند که اندیشه های دکاد را بخواند. باداب ادامه داد: مطمئن باش پشیمان نمیشوی. گرچه مطمئن شدن شاید آخرین قدم در کسب معرفت باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه  | 

6. بازگشت به منزل آخر

ــ اما این دلیل اصلا منطقی نیست. درست است که بالاخره باید چیزی درست باشد ولی حتی درستی همین جمله را هم نمیتوان از آن نتیجه گرفت!

دکاد با ناراحتی گفت: گیج شدم. قبول میکنم که برخی چیزهای اولیه راباید به عنوان درست بپذیریم و قبول میکنم که به استاد نیاز داریم. اما نمیتوانم بفهمم که فرق درست و خود درست چیست.

ــ درست است که خیلی از مردم دروغ میگویند ولی این درست نیست که خیلی از مردم دروغ بگویند. باید اول درستی را بفهمیم و بعد بررسی کنیم که چه چیزهایی درست است.

در این لحظه پرنده کاری کرد که دکاد نتوانست آن را بنویسد چون فعل مناسبی برای بیان آن نمی یافت. چیزی شبیه لبخند زدن به معنای تشکر بود. اما پرنده دهان نداشت که لبخند بزند و آنچه در نوک پرنده شکل گرفت خنده نبود. پرنده می خواست بگوید متشکرم و به علاوه می خواست از کرده ی خود اظهار ندامت کند چون فکر میکرد اگر برای پرواز از راهنمایی پرنده ای دیگر کمک می گرفت اینگونه نمیشد. دکاد چگونه جرات کرده بود تمام این مطالب را از پیش خود و از قول پرنده بنویسد؟ پس شاید واقعا اینگونه بود وگرنه باداب اجازه ی نوشتن به او نمی داد. از ذهن دکاد گذشت که به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم، که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد. اما این شعر حافظ را ننوشت چون با خود فکر کرد فقط حق دارد آنچه باداب می گوید بنویسد و نه غیر از آن. از اینرو گفت: پذیرفتم که به استاد احتیاج داریم. اما هنوز نمیتوانم بفهمم که کدام استاد بهترین است و چه کسی او و پاسخهایش را تضمین خواهد کرد.

ــ مشکلت در همین جاست. اگر دلیلی برای اثبات استادت داشته باشی، تو بر او احاطه داری و در نتیجه نیازی به او نداری. به علاوه اگر بدانی که او بهترین استاد است، به این معنی است که به همه ی استادها احاطه داری و تو خود گرانقدرترین استادی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه  | 

5. بازگشت به منزل آخر

ب

ه نظر میرسد که با نشستن و نوشتن چیزی حل نمیشود. ما باید بطور عملی پاسخ سوالهایمان را پیدا کنیم. باید برخیزیم و پرنده را مداوا کنیم. بلند شویم و قاب را از دور ستاره ی دریایی برداریم ستاره را به دریا برسانیم. باید ستاره ی دریایی را از جبر قاب رها سازیم.

هر دو نفر بهتر دیدند که در ابتدا پرنده را مداوا کنند. این کار به آنها آرامشی خاص داد و تازه فهمیدند که علیرغم طرز تفکر مختلف، در عمل می توانند اشتراکهایی با هم داشته باشند. بالاخره آنها عملا توانسته بودند پرنده را تیمار کنند.

پس از آن دکاد گفت: اما سوالهای ما فکری است. چگونه میتوانیم روشی عملی برای یافتن پاسخ سوالی ذهنی بیابیم؟

ــ پس تا ابد در فکرمان باقی خواهیم ماند. بهتر نیست به دنبال استادی بگردیم که پاسخ ما را بدهد؟ بالاخره قبلا هم کسانی به اینگونه مطالب فکر کرده اند.

دکاد گفت: دیدی! فکر کرده اند. نه اینکه با انجام عملیاتی پاسخ را یافته باشند. پس ما هم میتوانیم فکر کنیم.

ــ اما دیرتر به نتیجه خواهیم رسید. خودت گفتی وقتی افکار به هم افزوده شوند بهتر است. به علاوه برای بهتر فکر کردن و تمرکز بهتر هم راههای عملی زیادی وجود دارد. حرف مرا قبول کن. باید به سراغ یک استاد برویم.

ــ اما چه کسی تضمین خواهد کرد که آن استاد درست فکر کرده و آنچه به ما میگوید درست است.

ــ درست چه مفهومی دارد؟

ــ آنچه قابل پذیرش باشد.

باداب با خنده گفت: از نظر تو یا من یا آن استاد؟ قابل پذیرش بودن نسبی است.

ــ خوب، درست چیزی است که برای آن دلیل بیاوریم.

ــ با استفاده از؟

ــ با استفاده از آنچه می دانیم درست...

ــ این شبیه درگیری خاصی است که در نوشتن دو صفحه اول داشتی. اگر اینگونه باشد تا ابد در جا می زنی. بالاخره باید بپذیری که چیزی درست است و بر اساس آن دلیل بیاوری. اما هنوز هم مشکل داریم چون تو چیزهای درست را فهمیده ای نه خود درست را.

ــ درست است پسرم. و درست بودن حرف تو به این دلیل است که باید بالاخره چیزی در این بین درست باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه  | 

4. بازگشت به منزل آخر

دکاد با خود فکر کرد این کار باید خیلی سخت باشد چون بسیاری از گفته های باداب از روی احساس است نه منطق. و به این ترتیب منطق نوشته ها از او خواهد گریخت. ولی منطق نوشته ها چیزی جز خود نوشته ها نیست و چگونه چیزی میتواند از خود بگریزد. تصمیم گرفت باداب را به بهانه ای دنبال کاری بفرستد تا راحت تر به نوشتن خود ادامه دهد. می ترسید اگر باداب آنجا باشد مطالب کندتر پیش برود و باداب دوباره ایرادب به نوشته ها بگیرد. اما ایراد او کاملا به جا بود. بالاخره نباید کسی داستانی را می خواند که در آن گیر کند.

ناگهان چیزی به شیشه اتاق برخورد کرد. هر دو ترسیدند و سراسیمه به طرف پنجره دویدند. پرنده ای بود که شیشه را ندیده بود. پرنده ی زخمی پشت پنجره افتاده بود و انگار داشت با چشمانش چیزی می گفت. باداب پرسید: پرنده زبان دارد؟

ــ منظورت عضو زبان در بدن پرنده است؟

ــ نه منظورم از زبان، گویش است. او میتواند حرف بزند؟

دکاد پرسید: یعنی به زبان ما؟

ــ به هر زبانی.

ــ بعید میدانم.

باداب گفت: پس چرا نوشتی انگار داشت با چشمانش چیزی می گفت؟ قرار نبود از پیش خود چیزی ننویسی؟

ــ متاسفم. این ضعف زبان است. چگونه بگویم که من در چشمان پرنده التماس را خواندم؟ او درد می کشد حتی اگر زبان بیان آن را نداشته باشد. او درد می کشد حتی اگر زبان داشته باشد و زبان ما را نداند. حتی اگر به هیچ زبانی درد را نداند. پرنده می میرد. بهتر نیست اول او را مداوا کنیم و بعد به بحث های فلسفی بپردازیم؟

باداب پرسید: پس چرا کتاب می نویسی؟

ــ چه ربطی دارد؟ کتاب مینویسم که پاسخ سوالهایی که یافته ام را بیان کنم و خود نیز چیزی در این میان بیاموزم.

باداب گفت: اما اگر سوال ما مثل این پرنده باشد، اگر دردی داشته باشیم که به زبان نیاید، آیا با نوشتن کتب چیزی حل می شود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه  | 

3. بازگشت به منزل آخر

دکاد که تا آنوقت آرام بود و فقط حرفهای باداب را می نوشت دیگر نتوانست تحمل کند و گفت: این بار کسی که داستان را می خواند بیشتر در همان چند صفحه اول گیر می کند. و ممکن است همین جا آنقدر خسته شود که دیگر ادامه ندهد.

ــ ولی وقتی فضا سازی می کنی کمتر خسته کننده می شود.

دکاد ناگهان به یاد مطلبی افتاد. با خود گفت اگر باداب سواد ندارد، که من مطمئنم اینگونه است، پس چگونه توانست بخواند پس چگونه خودش نتوانست بنویسد و از من خواست تا بنویسم؟

دکاد پرسید: اما چطور توانستی بخوانی؟ مگر تو خواندن بلدی؟ تو هنوز کوچکتر از آنی که...

ــ چرا فکر میکنی نباید بتوانم بخوانم؟ چون تو مرا در داستان اینگونه پرداخته ای؟ تعجب نکن. من مدتی است به خواندن و نوشتن علاقه مند شده ام. یادت نیست؟ خودت اینطور دوست داشتی. من از ذهنت فرار کردم و وقتی حواست نبود چیزهایی یاد گرفتم.

دکاد گفت: قبول کن که تو ساخته ذهن من نیستی، گرچه تمام ذهن مرا پر کرده ای و آینده ی تو و اینکه چه خواهی شد همه ی وجود مرا به خود مشغول کرده است. اما تو به خودی خود وجود داری.

ــ بنابراین قبول کردی که من وجود دارم و تو نیز حتما وجود خواهی داشت چون پدر من هستی. پس توانستم لااقل به یکی از سوال هایت جواب بدهم. حالا اگر قدرت درک کردن مرا پذیرفته ای، بیا با ملاطفت بیشتر با هم حرف بزنیم. دست از لجاجت بردار نو اجازه بده به کمک هم جواب سوال هایمان را بیابیم. خودت میدانی سوال کردن چقدر خوب است و ایجاد یک سوال زمینه ی خوبی را برای رسیدن به درک هستی فراهم میکند.

ــ صبر کن. تو فقط شش سال داری و کسی نوشته های مرا باور باور نخواهد کرد. بعدا همه فکر می کنند که من در ذهن خودم از قول تو این چیزها را نوشته ام.

ــ اما خودت بهتر مرا میشناسی و میدانی اینگونه حرف زدن را از خود تو یاد گرفته ام. ولی چه فرقی میکند، اینکه گفتن را به من یاد بدهی و خودم بگویم یا تو از قول من بگویی؟

دکاد پاسخ داد:  اولی به مراتب بهتر است چون فکر تو نیز به افکار من افزوده خواهد شد.

ــ پس آن چیزی را بنویس که من از خود میگویم و از پیش خود چیزی ننویس.

ــ چشم. سعی میکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط آریانه  |