ــ بله. اگر من به
منزلگاه بعدی رجوع کنم مشکل ایجاد می شود. اما هدایتدست من نیست. افراد دیگری در دهکده وجود دارند که می توانند جای مرابگیرند.
دکاد با خود فکر کرد صعود مناسب تر از رجوع است چون
نانوا بالاتر می رود، قرار نیست که به جاییبازگردد. اگر من
نویسنده ام، که هستم، صعود را خواهم نوشت نه رجوع را. ولی مجبورمعین کلمه ی نانوا را بنویسم و حق ندارم کلمه ی او را
تغییر دهم. شایدبتوانم نانوا
را در ذهنم مجبور کنم که بگوید صعود. بالاخره او باید بفهمداز نظر ادبی رجوع به معنی بازگشتن است. اما کمی بیشتر فکر کرد و دید کلماتچندان مهم نیستند بلکه این مهم است که نانوا اجازه ی
ورود به منزلگاه بعدیرا پیدا
خواهد کرد.
ــ نمی خواهید سوال های امروز را بدانید؟
دکاد پاسخ داد: چرا. بسیار مشتاقیم.
ــ آیا هر چیزی ممکن است؟ و آیا میتوان گفت که هیچ چیز
کامل نیست؟
دکادو باداب از
نانوا خداحافظی کردند. دیگر فهمیده بودند که سبک سوال هاینانوا چگونه است. یا باید از این سبک می گریختند و یا بازی را تا آخرادامه می دادند. دکاد گفت: آیا راه گریزی هست؟ نانوا
می خواهد ما را دوربیندازد و
اگر تا ابد در پارادوکس او بچرخیم چیزی حاصلمان نخواهد شد. میدانم که باید فقط شش جفت سوال پاسخ دهیم اما می ترسم
مثل وضعیت دو صفحه یاول یا فهرست
فهرست ها در دور قرار بگیریم.
ــ اگر در دورباشیم راه گریزی نیست. چون وقتی روی دایره به جلو می روی در حقیقت به عقببازگشته ای. اما شاید بتوان کلیدی برای فرار از این
دور پیدا کرد، گرچه ماخود علاقه
مند به ادامه ی راه هستیم. هدف اصلی را فراموش نکن. ما برایدیدار استاد به اینجا آمده ایم. شاید حرکت در این دور باعث شود که به مرکزکشیده شویم و این مرکز همان وجود مطلق است که در پی
آنیم.
بادابپیشنهاد کرد
که به بالاترین نقطه ی کوه بروند. او معتقد بود آنکه دربالاتر قرار بگیرد دید وسیعتری خواهد داشت و لذا بهتر می تواند به سوالاتفکر کند. وقتی به بالای کوه رسیدند دکاد پرسید: آیا
منزلگاهی قبل از اینهم داریم؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:28  توسط آریانه
|
ــ
چون اگر قرار باشد برای ثبت یک جمله ساعت ها وقت بگذاری سعی میکنیاقیانوسی از اندیشه را در آن جمله بگنجانی و اگر
بتوانی کتابی را در یکروز بنویسی
لفاظی خواهی کرد. به علاوه تو این کتاب کهنه را به سختی خواندهای و وقتی چیزی به سختی خوانده شود به سختی درک می
گردد و چیزی که به سختیدرک شود ارزش
فهمیدن دارد.
ــ
میدانی بابا، احساس میکنم در همین دو روز خیلی پیشرفت کرده ای و اینتنها به دلیل آن است که خواسته ای چیزی بیاموزی و یا
شاید بیاموزانی.
ــ
بهتر است بخوابیم پسرم. نمیخواهی که طلوع آفتاب را از دست بدهیم؟
مرد
صاحبخانه کماکان مشغول نوشتن فهرست ها بود و آنها تصمیم گرفتند که بی سر و صدا او
را تنها بگذارند و بخوابند.
صبح
روز بعد پس از دیدن طلوع آفتاب دکاد با خود اندیشید که فرار از فهرست موجودات هم
چیز بدی نیست. چون وقتی در فهرست موجودات نباشی در
نانوشته های فهرست، موجود هستی و اینخود نوعی
وجود است که شاید به مراتب بهتر از آن وجود اول باشد، چرا که درآن حالت این فهرست عدم تلقی خواهد کرد. دکاد گفت: بازی
نانوا بازی زیباستو این زیبایی
را نمی توان دید مگر در بازی غرق شوی. قبلا فکر میکردم توطئهای در کار است ولی اکنون نانوا را یک دوست می پندارم. چند دقیقه ای ده راببینیم و نزد نانوا برویم.
ــ
موافقم.
وقتی
نزد نانوا رفتند و پاسخ های روز قبل را گفتند نانوا خیلی خوشحالشد و گفت: استاد حتما جایزه ی خوبی به من خواهد داد. احتمالا
وقتی کار شماتمام شود و نان روز هفتم را بخورید، من
اجازه ی رفتن به منزلگاه بعدی راپیدا خواهم
کرد چون به نظر می رسد نان های خوشمزه ای می پزم و سوال هایخوبی می پرسم. دکاد گفت: اما اگر شما به منزلگاه بعدی صعود کنید چه کسیافراد بعدی راهدایت خواهد کرد؟ (و ظاهرا دکاد از به
کار بردن کلمه ی صعود خیلی خوشحال بود چون نشان می داد با اصطلاحات دهکده آشنا شده
است. )
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 1:29  توسط آریانه
|
باداب گفت: اینکه چیزی را به تو و مرد صاحبخانه می
آموزاند.
ــ چه چیز؟
ــ که باید از فهرست بگریزیم.
وباداب جمله ی
آخر را چنان مرموز ادا کرد که وحشتی دکاد را فراگرفت. ازکدام فهرست بگریزیم؟ از فهرست موجودات؟ نکند این کار ما را به کشتن دهد. آیا باداب از عواقب کارش مطمئن است؟ اگر سمی در نان بریزند و به خورد مابدهند چه باید بکنیم؟ باداب تا چه حد به استاد اطمینان
دارد؟ دکاد پرسید: مطمئنی خطری ما را تهدید نمی کند؟
ــ مطمئن باش. اگر مجددا به شک در مورد درستی و
نادرستی کار بپردازی برمی گردیم به روز اول. با من باش و از هیچ نترس.
ــ تو نشانی استاد را از کجا آورده بودی؟
ــ توی یک کتاب بسیار قدیمی که خودم نوشته بودم خواندم!
دکادکه انگار به
جمله اصلا توجه نکرده بود و فقط نیمه ی اول جمله را شنیده بودگفت: می شود ببینم؟ باداب کتابی کهنه و رنگ و رو رفته
را از جیبش درآورد وبه دکاد داد.
اول و آخر کتاب از بین رفته بود و با خطی بسیار ناخواناکلماتی عجیب و غریب با زبانی مرموز در آن نوشته شده بود.
ــ چگونه این کلمات را خواندی؟
باداب گفت: کار سختی بود. ولی مطمئنم که درست خوانده
ام. مهم این است که کتاب را باور کنی.
ــ البته باور می کنم، چون کتاب قدیمی تر از آن است که
دروغ در آن نوشته شده باشد.
ــ به قدیمی بودن کتاب چه ربطی دارد؟
ــکتاب های
جدید فقط زرق و برق دارند. نوشتن و چاپ کردن بسیار آسان شده استو دیگر لازم نیست مثلا برای نوشتن یک جمله روی یک پوست
یا حک کردن آن روییک سنگ وقت
بگذاری.
باداب پرسید: کدام بهتر است؟
ــ مسلما کتابهای قدیمی ارزشمندتر بوده اند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:49  توسط آریانه
|
ــ
گاهی اوقات نویسنده چیزی را باقی می گذارد. به عبارت دیگر سعی میکند باننوشتن یک مطلب سوالی را
در ذهن خواننده ایجاد کند. طبیعتا این ایجاد سوالخود باعث یافتن پاسخ خواهد شد. پس در
حقیقت نویسنده هیچ نمی نویسد ننوشتنچیزی برای گفتن دارد. بنابراین نانوشته ها را هم نویسنده نوشته است.
بادابگفت: دیدگاه جالبی است. اما می توان
طوری دیگر به مساله نگاه کرد. وقتی برکاغذ چیزی می نویسی باعث می شود که صفحه ی کاملا سفید به صفحه ای سیاه وسفید تبدیل شود. قبل از
آن همه چیز سفید است و با نوشتن تو سیاه ها بهوجود می آیند و در حقیقت سفیدها نیز
جلوه می یابند. سفیدها را چه کسینوشته است؟
ــ نویسنده!
ــ کاملا درست است. آنچه نویسنده نمی
نویسند در حقیقت خود نوشته ای از نویسنده به رنگ سفید است. سیاه ها وجود دارند یا
سفیدها؟
ــ هر دو. این چیزیست که تو به من
آموختی پسرم. بستگی دارد در کجا باشیم. اگر به سفیدها توجه کنی آنها هم وجود دارند. باداب نتیجه گرفت: و سوال
دوم نانوا هم حل شد. معلوم است که نان امروز بی تاثیر نبوده است.
ولی دکاد به خاطر نمی آورد که نان را
در چه زمانی خورده است. پرسید: من نان امروز را خوردم؟
ــمطمئنا. اگر به خاطر نمی آوری به این
دلیل است که نگران درستی نبوده ای. اگر کسب دانش برایت مهم باشد بی اختیار آن را فرا می گیری، اما اگر در فکراثبات درستی آن قبل از
تحصیل آن باشی تمام تمرکزت بر استدلال درستی ودرستی استدلال می گردد هیچ نمی فهمی
که خور مطلب چیست. دیروز می خواستیتاثیر خوردن نان را بفهمی و در هنگام خوردن بسیار مراقب بودی که حال خودرا دریابی و امروز بی
آنکه حواست باشد سیر شدی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:23  توسط آریانه
|
باداب
پاسخ داد: برای چند لحظه نویسنده را عوض کردیم. برایشما هم راه بسیار ساده ای وجود دارد. می توانید کتابی را که می نوسید درزمره ی کتاب های دهکده تلقی نکنید. دکاد پرسید چه
فایده ای دارد؟
ــ
اینکه دیگر لازم نیست فهرست این کتاب هم آورده شود. ایشان فقط مجبورند فهرست کتاب
های دهکده را بنویسند.
دکاد
گفت: متوجه شدم. اما این کتاب به چه دردی می خورد؟
ــ
سوال نانوا را تکرار میکنی.
دکاد
توضیح داد: اما نانوا پرسید کتاب به چه دردی می خورد نه این کتاب.
ــ
خوب تو برایم بگو کتاب به چه دردی می خورد تا من برایت فایده ی این کتاب را بگویم.
ــ
کتاب برای این است که از آن چیزی یاد بگیریم.
باداب
پرسید: چه کسی؟ نویسنده یا خواننده؟
ـ
البته خواننده. ولی گاهی اوقات، نویسنده، هم چیزی می آموزدو هم می آموزاند. یعنی کتاب نوشتن هم به درد یادگیری میخورد و هم یاددهی.
ــ
نویسنده از کجا یاد گرفته؟
ــ
از کتاب ها.
باداب
نتیجه گرفت: پس جواب سوال اول نانوا را یافتی. وجودکتاب نیز خود یک پارادوکس است. چیزی شبیه داستان مرغ و تخم مرغ. اولکدامیک بوده؟ اولین کتاب را چه کسی نوشته است؟ از کجا
نوشته؟ از کتابیدیگر؟ فکر
نوشتن ساخته می شود یا ترمیم می شود؟
ــ
متوجه شدم. کتاب به این درد می خورد که دردی در تو ایجاد می کند. درد ندانستن را
در تو تقویت میکند تا به دنبال دانش بروی.
ــ
آنکه نداند، بی درد است و کتاب درد بی دردی را ایجاد میکند. و وقتی به اوج درد
نادانی برسی قدم اول را برای کسب دانش برداشته ای.
دکاد
پرسید: جواب سوال دوم؟
ــ
میدانی منظور از نانوشته های کتاب چیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:13  توسط آریانه
|
دکاد با خود
اندیشید گردش در دهکده ی به این کوچکی نباید چند ساعت وقت ما را بگیرد اما وقتی
نوشته شدچند ساعتوباداب
اعتراضی نکرد پس حتما چند ساعت برای گردش در دهکده لازم است. شایدبه این دلیل که وقتی دکاد و باداب با یکدیگرد حرف می
زدند و به دریافتحقایق شهودی
دهکده پرداختند گذر زمان بی معنی بود.
آنچه را که دریافته بودند همراه با پاسخ سوال ها به
نانوا گفتند. نانوالبخندی زد و
دو نان داغ به آنها داد و پرسید: کتاب به چه دردی می خورد ونانوشته های یک کتاب را چه کسی نوشته است؟ سوال اول برای دکاد و دومی برایباداب.
دکاد و باداب نانوایی را ترک کردند. سوال های روز دوم
پیچیده تر به نظرمی رسید. ولی
دکاد می دانست که باداب پاسخ سوال ها را خواهد یافت. لااقلدلش به این گرم بود که در فکر کردن تنها نیست. شب را در خانه ی دومینخانواده ی ده ماندند. مرد صاحبخانه کتابی در دست داشت
و مدام در حال نوشتنچیزی در آن
بود.
دکاد پرسید: چه می کنید:
ــ فهرست کتاب های موجود در دهکده را می نویسم.
ــ یعنی اینقدر کتاب در دهکده دارید؟ به نظر کتاب
قطوری نوشته اید.
ــ نه. اتفاقا فقط هفت کتاب در دهکده داریم. در هر
خانه یک کتاب. ولی من فهرست فهرست های کتابها را می نویسم.
ــ به هر حال نباید اینقدر زیاد شود. هر کتابی حداکثر
سه یا چهار صفحه فهرست دارد و باید چیزی بین بیست تا سی صفحه شود.
مرد گفت: ولی فهرست همین کتاب را هم باید در انتهای
فهرست بیاوریم ووقتی این کار
انجام شد فهرست بزرگتری داریم که باید آن هم در این کتابنوشته شود و اگر آن فهرست را....
دکاد گفت: متوجه شدم. تا بی نهایتمشغول خواهید بود و هیچ وقت این کار تمام نخواهد شد. برای
همین است کهکتاب شما اینقدر قطور شده و مدام مشغول
نوشتن هستیئ. این مشکل برای خود منهم در دو
صفحه ی اول کتابی که می نوشتم پیش آمد. مرد گفت: متاسفانه همینطور است. شما چطور مشکل خود را حل کردید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:36  توسط آریانه
|
چرخی در دهکده زدند.
خانه ها با نظم زیبایی در کنار هم قرار گرفته بودند. دکاد پرسید: چه کسی این خانه
ها را می سازد؟
ــهر کسی که به
اینجا می آید و قصد زندگی کردن دارد می تواند برای خود خانهای بسازد. ولی همیشه هفت خانواده در این دهکده زندگی می کنند و اگر فردجدیدی بیاید و قصد اقامت داشته باشد نیازی به ساختن
خانه ی جدید ندارد. بهاین صورت
بهتر است چون غریبه ها نمیتوانند نظم حاکم بر طبیعت اینجا را طبقسلیقه ی خود بر هم بزنند.
دکاد پرسید: تعداد همیشه ثابت است؟
ــ بله. چون وقتی فردی جدید قصد اقامت داشته باشد خود به
خود یکی از قدیمی ها به کمال رسیده و می تواند به منزلگاه بعدی برود.
ــ کجا؟
ــ کمی بالاتر. و آنجا هم قانون به همین ترتیب است تا
هفت منزل.
ــ دوست دارم به منزلگاه هفتم برویم. ولی آنجا باید
سردتر باشد، چون همین جا هم هوا کوهستانی و سرد است.
بادابدر دل کمی
ناراحت شد که پدرش به این چیزهای پیش پا افتاده فکر میکند و هوزاهمیت منازل و گذر از آنها را به خوبی درک نکرده است. از
اینرو گفت: اولباید ببینیم
ما را راه می دهند؟
ــ برای چه راه ندهند؟
باداب پاسخ داد: هر منزلگاهی احتیاج به یک پاکسازی
دارد و مراحل بعدی آسان نیست.
ــ حیف شد. دوست داشتم جاهای دیگر را هم ببینم.
ــ نگران نباش. من با استاد دوستم. البته باید به او
ایمان بیاوری.
دکاد گفت: ولی من هنوز او را ندیده ام. چگونه بفهمم که
درست می گوید؟
ــ اگر راه را به تو نشان دهد و تو را به منزلگاه های
بعدی برساند حتما درست می گوید. و او تا اینجا تو را درست هدایت کرده است.
چند ساعتی را در دهکده گشتند و سپس به سراغ نانوا
رفتند. دکاد با خود اندیشید.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:2  توسط آریانه
|
قرار بود هر شب را
در منزل یکی از اهالی دهکده باشند. شب اول را باید درمنزل جوان ترین خانواده ی دهکده می ماندند. مردی جوان با همسر و یک پسر یکساله که در خانه ای کوچک زندگی می کردند. دکاد پرسید: چند
وقت است که بهاینجا آمده اید؟
ــ حدود یک سال. بعد از آن بود که فرزندمان به ایندنیاآمد.
ــ منظورتان از این دنیا چیست؟
ــ چون هنوز روز اول حضور شما در اینجاست بعید نیست که
با اصطلاحات اینجا آشنا نباشید>
دکاد پرسید: تا کنون استاد را دیده اید؟
ــ مسلما. البته شما هم او را دیده اید.
ــ نه.
و دکاد دقت نکرد که جمله ی مرد جوان خبریست نه پرسشی. مرد
جوان گفت: وقتی در جستجوی دیدن چیزی نباشید آن را نمی بینید حتی اگر درکنار شماباشد. دقت کرده اید که گای اوقات عینک به چشم دارید ولی آن را نمی بینید،
چون چیز دیگری هست که برای شما مهم تر است.
ــ کاملا درست می فرمایید.
شبرا در خانه ی
مرد جوان خوابیدند. صبح زود باداب دکاد را بیدار کرد که برایدیدن طلوع آفتاب به بالای کوه بروند. هنوز هوا تاریک بود که به قلهرسیدند. باداب گفت طلوع و غروب هم از نشانه هاست. وقتی
برای ما طلوع استبرای افراد
دیگری در کره ی زمین غروب محسوب می شود. اکنون برای ماطلوعبودن
درست است و برای آنهاغروببودن. نمیتوان گفت کدام یکی درست و دیگری
نادرست است. درستی نسبی است و بستگی دارد در چه زمان و مکانی باشیم.
ــدوست دارم
زودتر سوال های بعدی را بدانم. امروز روز دوم است و نانوا دومینسوال خود را به ما خواهد گفت که البته سومین سوال ما
خواهد بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:19  توسط آریانه
|
ــ موافقم. هرچیزی
در دستگاهی وجود دارد و در دستگاهی خاص درست است. البتهشاید بین دستگاه ها ارتباطی وجود داشته باشد. مثل آینه ی من که بین دستگاهکنونی ما و دستگاهی که مامان در آن وجود دارد ارتباط
برقرار می کند.
دکاد پرسید: آیا دستگاهی هست که شامل همه ی دستگاه ها
باشد؟ وجود مطلق باید در آنجا باشد.
ــسریع میروی. به
این مطالب هم خواهیم رسید. اما حالا که خیالمان از سوالهایامروز راحت شده بیا با هم برویم و طبیعت اینجا را ببینیم. شاید از اینشهود هم چیزی دستگیرمان شد.
با هم به طرف قله ی کوه رفتند. هوا هنوز
آنقدر روشن بود که مناظر اطراف به خوبی دیده می شد ولی چیزی تاغروب نمانده بود. دکاد گفت: دنیا پر است از چیزهای
متضاد هم و متناقض باهم. کوه و
دره، روز و شب، سیاه و سفید، بالا و پایین، هست و نیست، بود ونبود، قاب و ستاره، درست و نادرست...
ــ صورتی در زیر دارد آنچه در بالادستی(1)...
ــ منظورت چیست؟
بادابپاسخ داد: عکس
وجود عدم است و عکس درست، نادرست. آینه هم همینطور است. تصویر ما را
معکوس نشان میدهد. نوشته ای را در آینه نگاه کن. اصل، آنچیزیست که در دست توست ولی در آینه معکوس آن را میبینی و آن تصویر همانچیزیست که وجود ندارد ولی می پندارد که وجود دارد. وجود
این همه چیزهایمعکوش یکدیگر
در طبیعت نشانه ای است برای ما اگر با دقت بنگریم.
دکادبا خود
اندیشید باداب مثل یک بچه حرف نمی زند. عباراتی که استفاده می کندپیجیده است و شاید خودم یا همسرم مقصر هستیم که
اینگونه صحبت کردن را بهاو یاد داده
ایم. اما اگر ما به او یاد داده باشیم او باید مثل یک طوطیتکرار کند نه اینکه از خودش تفکری نو را ارائه دهد.
(1) از میرفندرسکی است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:56  توسط آریانه
|
ــ خوب این درست
است که هیچ کس نمیتواند از عدم خبر دهد.
ــ اما این جمله خود خبری از عدم است!
ناگهاندریچه ای در
برابر دیده ی دکاد باز شد. تازه فهمید منظور باداب از اینکهگفته بود نانوا می خواهدبا ما بازی کند چیست. او میخواهد ما را به تفکروادارد. بله کاملا درست است، خود این جمله خبری از عدم
است و اگر خبری ازعدم داریم پس
عدم چیزی در خور خبر است و لذا وجود دارد. بنابراین بادابهم به جواب سوالش رسیده است. دکاد گفت: فهمیدم.
ــ بعید میدانم.
ــ عدم وجود دارد.
ــتناقضی از
این آشکارتر ندیده بودم. و تو این تناقض را می پذیری؟ دیدی کهدرستی و نادرستی به درک درونی تو بستگی دارد. اگر من
سالها برایت دلیل میآوردم،
آنگونه که اکنون فهمیدی، قبول نمیکردی. نانت را بخور، دریچه هایبیشتری بر تو گشوده می شود.
ــ میدانی پسرم. گاهی اوقات تعجب میکنم که با این سن
کم این جملات را از کجا می آوری هر چند واقعا تورا باور دارم.
ــ همین برای من کافیست. هیچ شخص سومی نمیتواند درستی
مرا برای تو تضمین کند.
دکاد لقمه ای از نان خورد و بی اختیار گفت: جملاتی
وجود دارند که از درستی آنها نادرستیشان و از نادرستی آنها درستیشان نتیجه می شود.
ــکاملا درست
است. نکته ی طلایی حل مساله در همین جاست. این جملات راپارادکس(1) می نامند. نانوا، بازی پرادکس را با ما شروع کرده است.
دکادکه دیگر نان
خود را تمام کرده بود گفت: درستی و نادرستی مهم نیست. چوندرستی نسبت به اصول اولیه سنجیده می شود. آنچه مهم است درک درست هستی است. و درست در اینجا یعنی کامل. مهم این است که به دل بپذیری که حقیقت تو چیستو این شاید با حقیقت شخصی دیگر متفاوت باشد.
(1) paradox
اینمیه توضیح
بیشتر برای پارادکس. این یه تعزریف کلیه. در طول داستان بیشتر باپارادوکسها آشنا میشین. من هم همراه با کتاب مطالبی رو
در مورد هر پارادکسدر اختیارتون
خواهم گذاشت.
پارادوکسدرمنطقبهحکمیا احکامی ظاهرا صحیح
گفته میشود که منجر بهتناقضمیشوند یا با شهود
مطابقت نمییابند. در عین حال به جملات متناقض و حتیمخالف که یک حقیقت واحد را بیان میکنند
نیز پارادوکس میگویند.
با دقت در پارادوکسها معمولا مشخص
میشود که یا از ابتدا تناقضی درمسئله وجود نداشته یا جوابی که در نگاه اول حیرت انگیز مینموده مشکل وتناقضی ندارد و یا اینکه
فرضیات استفاده شده اصولا صحیح نبوده یا در کنارهم ناصحیح هستند. شناخت این ابهامها
و حل کردن پارادوکسها باعثپیشرفتهای بسیاری در علوم تجربی، ریاضیات و فلسفه گشته. هرچند که هنوزپارادوکسهای بسیاری چونپارادوکس کرییاپارادوکس ابیقوریدارای جواب پذیرفته شدهای
نیستند.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط آریانه
|
ــ بابا، تا حالا دقت کرده ای که وقتی کلمه ای را خیلی
زیاد تکرار کنی بی معنی جلوه میکند؟
ــ منظور؟
ــ زیاد نباید به وجود فکر کنی. مهم این است که ما دو
نفر بار هم هستیم و با هم سوالی داریم که در مورد آن فکر می کنیم.
بادابآینه ای از
جیب خود درآورد و گفت: این آینه را مامان به من داد. وقتیمیخواستیم حرکت کنیم. گفت هر وقت دلت باریم تنگ شد به آن نگاه کن. خودت رامی بینی و چون شبیه من هستی به یا من می افتی.
ــ بهتر نبود عکسی از خودش به تو میداد؟
ــفکر میکنم
این بهتر است. به علاوه مامان می خواسته چیزی را به من بیاموزد. عکس توی آینه فکر میکند که وجود دارد چون حرکت میکند اما ما می دانیم کهیک عکس فقط عکس است. ولی بالاخره تصویر توی آینه از یک
عکس ثابت به مراتببهتر است.
ــ راست می گویی. من کاملا فراموش کرده بودم که مامان
هم وجود دارد! همانطور که در داستان قبلی (1) نیز تو را فراموش کرده بودم!
ــاشکالی ندارد.
من همیشه آینه را به همراه خودم دارم. اما بالاخره پذیرفتیکه وجود نسبی است؟ الان مامان نسبت به ما وجود ندارد. کاش پدربزرگ اینحامی بود و نکته ی مهمی را به تو می گفت.
ــ چه نکته ای؟
باداب پاسخ داد: چیزهایی در موردوجود مطلق. و زیر لب
ادامه داد: بعدا خواهی نوشت...
دکاد گفت: ولی من نفهمیدم پاسخ سوالها چه شد؟
ــ من پاسخ سوال خود را یافتم. تو باید خودت فکر کنی.
(1) منظور داستانبا ذره تا بینهایت مهراست که داستانی درمورد ریاضیات می باشد.
متاسفانه نتونستم
فایل دانلود این کتاب رو پیدا کنم!!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط آریانه
|
دکاد با خود اندیشید: حتما سوال وجود را می گوید. اما آیا
واقعا من و باداب وجودداریم یا همه ی اینها یک رویاست؟ ولی او راست می گوید. الان ما برای او
وجود داریمو او نیز برای ما، وگرنه نان از کجا و سیر شدن ما در این دهکده ی دور
افتادهچگونه؟
سپس از نانوا پرسید: سوال امروز چیست؟
ــمن دو سوال دارم. یکی برای تو و دیگری برای فرزندت. سوال تو این است، آیااین جمله درست است که هیچ
کس نمیتواند از عدم خبر دهد؟ اما سوال فرزندتاین است که آیا عدم وجود دارد؟
آنهااز نانوا خداحافظی کردند. دکاد گفت: نانوای روشنفکری بود. چیزهای عجیبیپرسید. باداب با خود
زمزمه کرد: آیا عدم وجود دارد؟ و ادامه داد: دارد باما بازی میکند.
ــ منظورت چیست؟
ــاو می خواهد با این سوال هایی که در یک هفته می پرسد ما را به تفکروادارد. به سوالت فکر کن.
ضمنا سوال اول را هم به خاطر بیاور. آیا من وجوددارم؟ آیا تو هم وجود داری؟ وجود چه
معنایی دارد؟
ــ در مورد کلمه ی وجود فکر میکنم هر سه توافق داریم. هم من،
هم تو و هم نانوا.
ــ در کجا وجود داریم؟ در ذهن یکدیگر؟
دکاد گفت: وجود داشتن محدود به جا نیست. بالاخره هر چیزی وجود
دارد یا ندارد.
ــ مطمئنی؟ آیا پدربزرگ وجود دارد؟
ــ پدر مرا می گویی؟ البته که وجود ندارد. میدانی که به تازگی
مرده است.
ــاما او در جایی وجود دارد که تو آنجا نیستی. اگر الان از او بپرسند که ماوجود داریم یا نه حتما
پاسخ او منفی است. من و تو برای هم و در اینجا و دراین زمان وجود داریم. تو اول وجود
داشته ای یا من؟
ــ بدیهی است که من. فراموش کرده ای که من پدر تو هستم؟
ــ اما وقتی تو اینجا بودی و من نبودم، من در جایی بودم که تو
نبودی و در آن زمان من بودم قبل از آنکه تو باشی.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط آریانه
|
اما وقتی باداب به
او گفت بایدی در کار نیست کمی آرام گرفت. باداب به پدرگفت که باید منتظر بمانند تا استاد وقت ملاقات بگیرد. دکاد با بی صبری بهانتظار نشست و باداب برای گرفتن وقت به درون خانه ی
استاد رفت. اندکی بعدباداب برگشت
و گفت که باید دوره ی پاکسازی را طی کنیم.
ــ منظورت چیست؟
ــ باید برای دریافت مطالب از استاد آماده شویم و این
کار زمان می برد.
ــ چقدر؟
ــ هفت روز.
دکاد گفت: چقدر زیاد. البته در برابر عمری که تلف کرده
ایم هیچ است. در این هفت روز چه باید بکنیم؟
ــ نان دهکده را بخوریم.
ــ همین؟ باید ذهنمان را پاک کنیم یا جسممان را؟
باداب پاسخ داد: البته ذهن شما که قبلا توسط من پاک
شده است! وقتی اولین نان را بخوری خواهی فهمید.
دکاد به یاد داستانراز فال ورقنوشتهیوستین گردر(1)افتاد. به باداب گفت: از سوژه ی تکراری
متنفرم. نوشته
های مرا به اینجا کشاندی که داستانی تکراری به خوردم
دهی:
ــ تکراری نیست. قول می دهم بابا. آیا هر کس که در
نوشته اشاز نان بگوید لزوما از این داستان آورده
است؟ من هم آن داستان را خواندهام. به سن کم
من نگاه نکن. میدانم که آن داستان درباره ی فلسفه است. ولیمن و تو به دنبال چیز دیگری به اینجا آمده ایم. خودت بعدا خواهی فهمید. فقط اولین نان را بخور. قول میدهم داخل آن کتابی کوچک جاسازی نکردهباشند.(2)
باداب و دکاد به نانوایی دهکده رفتند و دو نان از آنجاخریدند. نانوا گفت: پول نمیگیرم. اما هر روز سوالی از
هر یک از شما میپرسم اگر
پاسخ سوال روز قبل را بدهید نان آن روز را خواهید گرفت. دکادگفت: یعنی شش سوال، چون ما نان اول را مجانی می خوریم. نانوا پاسخ داد: دوازده تا برای هر دو نفر. البته شما دو نفر حتما از قبل توانسته اید بهیک سوال پاسخ دهید وگرنه اکنون اینجا نبودید.
(1) Jostein Gaarder
(2) راز
فال ورق داستانی درباره ی پسر کوچکی است که درون یکنان کتابی می یابد که سوالهایی فلسفی را برای وی ایجاد میکند. شرح بیشترداستان در اینجا آن را خالی از لطف می کند. بهتر است
خود این شاهکار زیبارا بخوانید.
اینم از بخش اضافه. در این قسمت من لینک pdf کتابراز فال
ورقرو که معرفی شده براتون میزارم تا اگه
خواستین به توصیه کتاب گوش کنین همین جا دانلود کنین و بخونین.
اگر به دنبال
زیباترین استاد باشی آیا باید خودت زیباتر از او باشی؟ انگارگاهی اوقات باداب دلیل های منطقی و مستحکمی نداشت و فقط می خواست دکاد رامتقاعد کند. البته دکاد میفهمید که بین زیباترین استاد
و متفکرترین استادتفاوتهایی
هست. برای یافتن زیباترین استاد لازم نیست زیبا باشی بلکه بایدزیبا شناس باشی. و برای یافتن متفکرترین استاد باید
تفکر شناس باشی. ولازمه ی تفکر
شناسی متفکر بودن است.
مکانیکه استاد
آنجا زندگی میکرد دهکده ی کوچکی با هفت خانواده بود که بر بالایکوهی مرتفع قرار داشت. باداب و دکاد برای رسیدن به
دهکده و صعود تا قلهسختی های
زیادی را متحمل شدند. اما ظاهرا این سختی ها هم خود بخشی ازکارهایی بود که یک جوینده برای یافتن حقیقت باید متحمل شود. دکاد هر ازچند گاهی از سختی راه گله میکرد اما پس از آن سریعا میگفت
که قصد من گلهکردن نیست و به استاد هم شکی ندارم فقط
میخواهم بدانم استاد مرموزجنابعالی نمی
توانست مثل مردم عادی در مکانی سهل الوصول زندگی کند. چهاحتیاجی به عبور از این مسیر صعب است. اما باداب انگار هیچ نمی شنید. آرامبود و به هدف می اندیشید. عجیب بود که کودکی با این
کوچکی بردبار تر ازپدرش بود. پدری
که با نزدیک شدن به سن چهل سالگی خود را پخته تر از فرزندشمی پنداشت. از ذهن دکاد این شعر حافظ گذشت کهدر طریقت هر چه پیش سالک آید خبر اوست، در صراط مستقیم
ای دل کسی گمراه نیست.ولی این را هم ننوشت.
دهکدهبویی آشنا
داشت. چیزی شبیه نانی داغ که تازه از تنور درآمده باشد. مردم بهکارهای روزمره مشغول بودند و انگار ورود غریبه ها
برایشان عادی بود. همه یاهالی ده از
مریدان استاد بودند و آنطور که باداب می گفت همگی زمانی درشهر خود بوده اند و فقط برای ملاقات استاد اینجا زندگی می کردند. دکاد باشنیدن این مطلب اندکی نگران شد. یعنی آنها مجبور بودند
تا آخر عمر درهمان دهکده
زندگی کنند؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه
|
دکاد می خواست از
این وضعیت فرار کند. با خود فکر کرد شاید بد نباشد کهباداب را دنبال کاری بفرستد. به او گفت: گلهای باغچه را آب داده ای؟
ــ بنویس آب داده ام.
ــ ولی قرار شد من از پیش خود چیزی ننویسم.
ــ اما من میگویم بنویس. پس تو از پیش خود چیزی ننوشته
ای و در حقیقت من این را به تو گفته ام.
دکاد پرسید: بالاخره گلها را آب داده ای؟
ــ حتما. نمیتوانی از شر من خلاص شوی.
دکادچاره ای
نداشت. گفت: قبول میکنم. با تو به سراغ استادت میرویم. شاید دراین سفر چیزی فرا گیرم. اما اگر هیچ نیاموزم باز هم
ضرر نکرده ام چون بهحرف تو گوش
داده ام و تو آنقدر برایم عزیزی که با تو بودن اتلاف وقت نیست. میدانم که بعدها به این امر افتخار خواهم کرد.
ناگهان قاب روی دیوار با صدای بلندی بر زمین افتاد. دکاد
با پریشانی گفت: ستاره شکست. میترسم خوش یمن نباشد.
ــ اما ستاره نشکسته است. قاب، بی ارزش بود. کرور کرور
از این قابها در دنیا هست. قابی دیگر میخریم. ستاره دریایی تحمل قاب را نداشت.
باداببه طرف ستاره
ی روی دیوار رفت و آن را از روی دیوار برداشت. بی اختیار آنرا کنار گوش خود گرفت و به دکاد گفت: با زبان بی زبانی از من میخواهد کهاو را هم با خود ببریم. ذهن دکاد دوباره درگیر شعری از
حافظ شد. ولیاینبار ننوشت که آن را در کتاب نمینوسد. وسوسه
شد که بنویسد اما باداب بهاو اجازه
نداد و گفت: عجله کن بابا. راه درازی در پیش است.
وبدین ترتیب
باداب و دکاد سفر خود را برای دیدار استاد شروع کردند. طبقنشانی باداب باید مسیری طولانی را طی میکردند. دکاد شکایتی نداشت چون خودشگفته بود با انجام این کار موافق است. اصلا او بود که
نوشتن را شروع کردهبود، هر چند
دیگر اتفاقات بعدی خارج از اندیشه ی او صورت می گرفت. بهتدریج داشت به حرف باداب ایمان می آورد. انگار کسی او را می نوشت یا به اومی گفت تا بنویسد. اما دکاد هنوز یک چیز را نفهمیده
بود.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه
|
چیزی که استادت را
بعدا برای تو تضمین خواهد کرد همه ی آن چیزهایی است کهاز او خواهی آموخت و تا قبل از آن میتوانی گفته هایش را بپذیری یا نپذیری. اگر استادت پاسخی عملی به سوال هایت داد و تو او را پذیرفتی، او فقط استادتو است و فقط برای تو تضمین شده است. کسی دیگر
نمیتواند استاد رابرایتضمین کند،
چون اگر کسی او را تایید کند آن شخص مستحق آن است که استاد توباشد. با من بیا. نشانی استادی را دارم . مطمئن هستم
که پشیمان نخواهی شد.
دکادنمیتوانست
قبول کند و به علاوه نمیتوانست حرفهای پسرش را رد کند. چه بایدمیکرد؟ عجیب این بود که دکاد می نوشت و میتوانست
بنویسد که باداب چیزینگفته است
ننویسد که باداب چیزی گفته است یا بنویسد که گفته ولی درستنبوده یا درست بوده و او نپذیرفته یا هر چیز دیگر. ولی به نظر می رسیدرفتن نزد استادی که باداب نشانی وی را داشت ضرری ندارد.
چون در حقیقت دکادبه همه ی
آنچه پذیرفته بود درست است، شک کرده بود و لازم بود صندوقچه یخالی اندیشه اش را با چیزی پر کند. آیا هر چیزی
استحقاق ورود به اینصندوقچه را
داشت؟ از آنجایی که باداب پسر او بود می شد به حرفهایش اعتمادکند و شاید استاد او شایستگی ورود به صندوقچه افکار
دکاد را داشته باشد. به هر حال تا وقتی دکاد از درستی دانسته
های استاد باراب اطمینان حاصلنکند اجازه ی
ورود به استاد باداب نخواهد داد. بالاخره هرکسی حق نداردداخل افکار شخصی دیگر بشود. دکاد باید در مورد این جمله آخر بیشتر فکرمیکرد. او و باداب به افکار هم راه پیدا کرده بودند. آیا
این اجازه را بهیکدیگر داده
بودند؟ آیا استاد ناشناخته باداب حق ورود در افکار دکاد ونوشته های او وارد شود؟ بیچاره آنهایی که قرنها بعد نوشته های دکاد رابخوانند! البته آنها اختیار دارند که نوشته های دکاد
را بخوانند یانخوانند، هر چند ممکن است روزی در سرزمینی،
معلمی بداخلاق متعلمی بختبرگشته را
مجبور کند که اندیشه های دکاد را بخواند. باداب ادامه داد: مطمئن باش
پشیمان نمیشوی. گرچه مطمئن شدن شاید آخرین قدم در کسب معرفتباشد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط آریانه
|
ــ اما این دلیل
اصلا منطقی نیست. درست است که بالاخره باید چیزی درست باشد ولی حتی درستی همین
جمله را هم نمیتوان از آن نتیجه گرفت!
دکادبا ناراحتی
گفت: گیج شدم. قبول میکنم که برخی چیزهای اولیه راباید بهعنوان درست بپذیریم و قبول میکنم که به استاد نیاز داریم. اما نمیتوانمبفهمم که فرق درست و خود درست چیست.
ــ درست است که خیلیاز مردم دروغ میگویند ولی این درست نیست که خیلی از مردم دروغ بگویند. باید اول درستی را بفهمیم و بعد بررسی کنیم که چه چیزهایی درست است.
دراین لحظه
پرنده کاری کرد که دکاد نتوانست آن را بنویسد چون فعل مناسبیبرای بیان آن نمی یافت. چیزی شبیه لبخند زدن به معنای تشکر بود. اما پرندهدهان نداشت که لبخند بزند و آنچه در نوک پرنده شکل
گرفت خنده نبود. پرندهمی خواست
بگوید متشکرم و به علاوه می خواست از کرده ی خود اظهار ندامت کندچون فکر میکرد اگر برای پرواز از راهنمایی پرنده ای
دیگر کمک می گرفتاینگونه
نمیشد. دکاد چگونه جرات کرده بود تمام این مطالب را از پیش خود واز قول پرنده بنویسد؟ پس شاید واقعا اینگونه بود وگرنه
باداب اجازه ینوشتن به او نمی داد. از ذهن دکاد گذشت کهبه کوی عشق منه بی دلیل راه قدم، که من به خویش نمودم
صد اهتمام و نشد.اما این شعر حافظ را ننوشت چون با خود فکر کرد فقط حق دارد آنچه باداب میگوید بنویسد و نه غیر از آن. از اینرو گفت: پذیرفتم که
به استاد احتیاجداریم. اما
هنوز نمیتوانم بفهمم که کدام استاد بهترین است و چه کسی او وپاسخهایش را تضمین خواهد کرد.
ــ مشکلت در همین جاست. اگردلیلی برای اثبات استادت داشته باشی، تو بر او احاطه داری و در نتیجهنیازی به او نداری. به علاوه اگر بدانی که او بهترین
استاد است، به اینمعنی است که
به همه ی استادها احاطه داری و تو خود گرانقدرترین استادی.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه
|
ه نظر میرسد که با
نشستن و نوشتن چیزی حل نمیشود. ما باید بطور عملی پاسخسوالهایمان را پیدا کنیم. باید برخیزیم و پرنده را مداوا کنیم. بلند شویمو قاب را از دور ستاره ی دریایی برداریم ستاره را به
دریا برسانیم. بایدستاره ی
دریایی را از جبر قاب رها سازیم.
هردو نفر بهتر
دیدند که در ابتدا پرنده را مداوا کنند. این کار به آنهاآرامشی خاص داد و تازه فهمیدند که علیرغم طرز تفکر مختلف، در عمل میتوانند اشتراکهایی با هم داشته باشند. بالاخره آنها
عملا توانسته بودندپرنده را
تیمار کنند.
پس از آن دکاد گفت: اما سوالهای ما فکری است. چگونه
میتوانیم روشی عملی برای یافتن پاسخ سوالی ذهنی بیابیم؟
ــپس تا ابد در
فکرمان باقی خواهیم ماند. بهتر نیست به دنبال استادی بگردیمکه پاسخ ما را بدهد؟ بالاخره قبلا هم کسانی به اینگونه مطالب فکر کرده اند.
دکاد گفت: دیدی! فکر کرده اند. نه اینکه با انجام
عملیاتی پاسخ را یافته باشند. پس ما هم میتوانیم فکر کنیم.
ــاما دیرتر به
نتیجه خواهیم رسید. خودت گفتی وقتی افکار به هم افزوده شوندبهتر است. به علاوه برای بهتر فکر کردن و تمرکز بهتر هم راههای عملی زیادیوجود دارد. حرف مرا قبول کن. باید به سراغ یک استاد
برویم.
ــ اما چه کسی تضمین خواهد کرد که آن استاد درست فکر
کرده و آنچه به ما میگوید درست است.
ــ درست چه مفهومی دارد؟
ــ آنچه قابل پذیرش باشد.
باداب با خنده گفت: از نظر تو یا من یا آن استاد؟ قابل
پذیرش بودن نسبی است.
ــ خوب، درست چیزی است که برای آن دلیل بیاوریم.
ــ با استفاده از؟
ــ با استفاده از آنچه می دانیم درست...
ــاین شبیه
درگیری خاصی است که در نوشتن دو صفحه اول داشتی. اگر اینگونهباشد تا ابد در جا می زنی. بالاخره باید بپذیری که چیزی درست است و براساس آن دلیل بیاوری. اما هنوز هم مشکل داریم چون تو
چیزهای درست رافهمیده ای نه
خود درست را.
ــ درست است پسرم. و درست بودن حرف تو به این دلیل است
که باید بالاخره چیزی در این بین درست باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه
|
دکاد با خود فکر
کرد این کار باید خیلی سخت باشد چون بسیاری از گفته هایباداب از روی احساس است نه منطق. و به این ترتیب منطق نوشته ها از اوخواهد گریخت. ولی منطق نوشته ها چیزی جز خود نوشته ها
نیست و چگونه چیزیمیتواند از
خود بگریزد. تصمیم گرفت باداب را به بهانه ای دنبال کاریبفرستد تا راحت تر به نوشتن خود ادامه دهد. می ترسید اگر باداب آنجا باشدمطالب کندتر پیش برود و باداب دوباره ایرادب به نوشته
ها بگیرد. اما ایراداو کاملا به
جا بود. بالاخره نباید کسی داستانی را می خواند که در آن گیرکند.
ناگهانچیزی به شیشه
اتاق برخورد کرد. هر دو ترسیدند و سراسیمه به طرف پنجرهدویدند. پرنده ای بود که شیشه را ندیده بود. پرنده ی زخمی پشت پنجرهافتاده بود و انگار داشت با چشمانش چیزی می گفت. باداب
پرسید: پرنده زباندارد؟
ــ منظورت عضو زبان در بدن پرنده است؟
ــ نه منظورم از زبان، گویش است. او میتواند حرف بزند؟
دکاد پرسید: یعنی به زبان ما؟
ــ به هر زبانی.
ــ بعید میدانم.
باداب گفت: پس چرا نوشتی انگار داشت با چشمانش چیزی می
گفت؟ قرار نبود از پیش خود چیزی ننویسی؟
ــمتاسفم. این
ضعف زبان است. چگونه بگویم که من در چشمان پرنده التماس راخواندم؟ او درد می کشد حتی اگر زبان بیان آن را نداشته باشد. او درد میکشد حتی اگر زبان داشته باشد و زبان ما را نداند. حتی
اگر به هیچ زبانیدرد را نداند.
پرنده می میرد. بهتر نیست اول او را مداوا کنیم و بعد بهبحث های فلسفی بپردازیم؟
باداب پرسید: پس چرا کتاب می نویسی؟
ــ چه ربطی دارد؟ کتاب مینویسم که پاسخ سوالهایی که
یافته ام را بیان کنم و خود نیز چیزی در این میان بیاموزم.
باداب گفت: اما اگر سوال ما مثل این پرنده باشد، اگر
دردی داشته باشیم که به زبان نیاید، آیا با نوشتن کتب چیزی حل می شود؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط آریانه
|
دکاد که تا آنوقت
آرام بود و فقط حرفهای باداب را می نوشت دیگر نتوانستتحمل کند و گفت: این بار کسی که داستان را می خواند بیشتر در همان چندصفحه اول گیر می کند. و ممکن است همین جا آنقدر خسته
شود که دیگر ادامهندهد.
ــ ولی وقتی فضا سازی می کنی کمتر خسته کننده می شود.
دکادناگهان به
یاد مطلبی افتاد. با خود گفت اگر باداب سواد ندارد، که منمطمئنم اینگونه است، پس چگونه توانست بخواند پس چگونه خودش نتوانست بنویسدو از من خواست تا بنویسم؟
دکاد پرسید: اما چطور توانستی بخوانی؟ مگر تو خواندن
بلدی؟ تو هنوز کوچکتر از آنی که...
ــچرا فکر
میکنی نباید بتوانم بخوانم؟ چون تو مرا در داستان اینگونه پرداختهای؟ تعجب نکن. من مدتی است به خواندن و نوشتن علاقه
مند شده ام. یادتنیست؟ خودت
اینطور دوست داشتی. من از ذهنت فرار کردم و وقتی حواست نبودچیزهایی یاد گرفتم.
دکاد گفت: قبول کن که تو ساخته ذهن مننیستی، گرچه تمام ذهن مرا پر کرده ای و آینده ی تو و
اینکه چه خواهی شدهمه ی وجود
مرا به خود مشغول کرده است. اما تو به خودی خود وجود داری.
ــبنابراین
قبول کردی که من وجود دارم و تو نیز حتما وجود خواهی داشت چونپدر من هستی. پس توانستم لااقل به یکی از سوال هایت
جواب بدهم. حالا اگرقدرت درک
کردن مرا پذیرفته ای، بیا با ملاطفت بیشتر با هم حرف بزنیم. دستاز لجاجت بردار نو اجازه بده به کمک هم جواب سوال
هایمان را بیابیم. خودتمیدانی سوال
کردن چقدر خوب است و ایجاد یک سوال زمینه ی خوبی را برایرسیدن به درک هستی فراهم میکند.
ــ صبر کن. تو فقط شش سالداری و کسی نوشته های مرا باور باور نخواهد کرد. بعدا همه فکر می کنند کهمن در ذهن خودم از قول تو این چیزها را نوشته ام.
ــ اماخودت بهتر
مرا میشناسی و میدانی اینگونه حرف زدن را از خود تو یاد گرفتهام. ولی چه فرقی میکند، اینکه گفتن را به من یاد بدهی
و خودم بگویم یا تواز قول من
بگویی؟
دکاد پاسخ داد: اولی به مراتب بهتر است چون فکر
تو نیز به افکار من افزوده خواهد شد.
ــ پس آن چیزی را بنویس که من از خود میگویم و از پیش
خود چیزی ننویس.
ــ چشم. سعی میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط آریانه
|
سلام من توی این وبلاگ کتابهای دکتر میرزاوزیری رو مینویسم. کتابهایی که دنیای من هستن و من با تمام وجودم دوستشون دارم. امیدوارم شما هم از این کتابها خوشتون بیاد و براتون مفید باشن. در ضمن در این کتابها زمینه ای از ریاضی هم وجود دارد مطمئنم اگه به ریاضی علاقه مند باشین از کتاباشون خوشتون میاد. و در ضمن لطفا با نظراتتون من را در اداره این وبلاگ کمک کنین. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ موفق باشید!!